شبکه یک - 23 اسفند 1404

قرآن اینجا، اکنون (۱۱) (آنان که شعارها و ارزشهای شما را مسخره می کنند، "منافق" و در ردیف کافرانند)

بسم‌الله الرحمن الرحیم

قرآن می‌فرماید اگر کفار به یک سرزمین اسلامی حمله کردند، بر همه مسلمانان جهان واجب است که بروند بجنگند؛ اگر مسلمانی این هم بخشی از مسلمانی است. اما برخی فقط بر اساس محاسبات مادی چرتکه‌ای به نفع خود عمل می‌کنند. بعضی از این‌ها که به اسم استاد چند وقت پیش بیانیه دادند که آقا بالاخره همه می‌دانند که آمریکا و اسرائیل بد و ظالم هستند؛ اما به ما چه ربطی دارد؟ این‌ها شرف و ایمان را نمی‌فهمند. همین‌ها بعضی وقت‌ها به حرم امام رضا(ع) هم می‌آیند در حالی که دین ندارند و می‌گویند ما نباید برای هیچ‌کدام از آرمان‌هایمان دچار صدمه بشویم و کلاً باید خوش بگذرانیم.

قرآن می‌فرماید: «منْ بَعْد مَا أَصَابَهُمُ الْقَرْحُ» یعنی حتی پس از آنکه زخم برداشتند، دوباره به میدان آمدند. اما تو می‌گویی مواظب باشیم کاری نکنیم که گربه شاخت نزند؟ و بقیه را از شاخ گربه هم می‌ترسانند و می‌گویند خدا کافی نیست. آن‌ها می‌گویند ما خدا را قبول داریم، ولی برای پیروزی کافی نیست و روی خدا خیلی نمی‌شود حساب کرد. در نگاه آن‌ها، خدا فقط برای تشریفات، دکور صحنه و مذهبی‌بازی است؛ این که آش رشته نذری بپزیم، شله‌زردی بدهیم، شمعی روشن کنیم، به حرمی برویم، در ایام عزاداری لباس سیاه بپوشیم و شربتی بدهیم! آن‌ها مذهب را همین می‌دانند. خب اگر مذهب همین است، پس چرا هشتاد جنگ به پیامبر اکرم(ص) تحمیل شد؟ پیامبر چه می‌گفت که هشتاد جنگ علیه او راه انداختند؟ علی(ع) چه دینی داشت که در طول حدود چهار سال حکومت خود (که به اندازه یک دوره ریاست‌جمهوری بود)، سه جنگ علیه او راه انداختند و در نهایت او را ترور کردند؟ حضرت فاطمه(س) چه می‌گفت که باید در هجده‌سالگی، در حالی که فرزندی در شکم داشت، شهید بشود؟ امام حسن(ع) چه فرموده بود که بیست بار او را ترور و مسموم کردند و بار بیستم به شهادت رسید؟ امام حسین(ع) چه می‌گفت که او را در کربلا قطعه‌قطعه کردند؟ آیا شما پیروان این بزرگان هستید؟

این مسائل نشان‌دهنده جنگ روانی و تبلیغات دشمن در پشت جبهه مسلمانان است. با این که در آن زمان فضای مجازی، ماهواره، روزنامه و این چیزها نبود، اما آن‌ها بسیار قوی عمل می‌کردند و این شایعات خانه به خانه پخش می‌شد. آن‌ها به خانواده‌های رزمندگان می‌گفتند: بروید فرزندان خود را بیاورید؛ این پیامبر معلوم نیست چه می‌گوید و هرچه بشود، می‌گوید خوب است! فرزندان خود را به کشتن ندهید. به خانم‌ها می‌گفتند تو چهار- پنج‌تا فرزند داری، چرا اجازه می‌دهی همسرت برود؟ این‌ها که همگی مجروح و خسته شده‌اند، اما او باز هم می‌گوید بیایید بروید! همسر خود را نفرست؛ بعداً با این فرزندان یتیم می‌خواهی چه کار بکنی؟ به پدر و مادرهای پیر هم می‌گفتند: آیا نمی‌خواهی برای فرزندت عروسی بگیری و شب دامادی او را ببینی؟ در آن زمان، حنظله با این که پدرش ضد انقلاب بود، با دختری ازدواج کرد که پدر او هم ضدانقلاب بود. جالب است که حنظله و همسرش، پدرانشان با دشمن هم‌پیمان و با پیامبر مخالف بودند، اما این پسر و دختر در این میان انقلابی بودند و با یکدیگر ازدواج کردند. چه وقت؟ این واقعه در زمان عملیات احد رخ داد؛ همان عملیاتی که پیامبر فرمودند برای مقاومت بروند، چون ممکن است دشمن وارد شهر شود. عده‌ای آمدند عده‌ای هم نیامدند. حنظله خود را به پیامبر رساند و گفت: یا رسول‌الله! من آماده‌ام که بیایم، منتهی ما مشکلی داریم؛ ما از قبل نمی‌دانستیم که جنگ می‌شود و برای مراسم ازدواج مهمان دعوت کرده‌ایم، تالار گرفته‌ایم و کارت دعوت چاپ کرده‌ایم. با این حال اگر بفرمایید، من حاضرم این مراسم را بهم بزنم و بیایم. پیامبر فرمودند: خیر، شما بروید مراسم جشن خود را برگزار کنید و بعداً اگر خواستی خودت را به ما برسان. - حالا دقت کنید- پدران هر دوی آن‌ها با پیامبر مخالف بودند، از رهبران منافقان بودند، به رومی‌ها وصل بودند و ضربه زیادی به اسلام می‌زدند؛ و از فرزندان خود هم ناراضی بودند که چرا فریب پیامبر را خوردند و مسلمان شده‌اند. شب عروسی فرا می‌رسد. آن شب جشن می‌گیرند و حجله برپا می‌کنند؛ اما هنوز هوا روشن نشده است که حنظله خود را به جبهه می‌رساند و شهید می‌شود. پیامبر فرمودند او «غَسیلُ الْمَلَائکَة» است. او حتی فرصت نکرد غسل کند؛ آمد گفت مبادا به اندازه یک نیرو کم باشیم به جای من کسی نیست که ضربه بزند و با همان حالت شهید شد؛ لذا پیامبر فرمودند فرشتگان او را در بهشت غسل خواهند داد.

یکی از شهدای احد جوانی ثروتمند بود که خانواده‌اش با پیامبر مخالفت می‌کردند. این جوان آمد و مسلمان شد و به عنوان رزمنده در جبهه حضور یافت و در نهایت شهید شد. بسیار جالب است؛ وقتی دشمن در مرتبه دوم فرار کرد و رفت و مسلمانان آمدند تا شهدا را دفن کنند، دیدند پیامبر بالای سر این جوان ایستاده است, دیدند او شهید شده و وقتی خواستند او را در قبر بگذارند دفن کنند، عبا یا کفن او را که بالا می‌کشیدند تا صورتش پوشانده

شود، پاهایش بیرون می‌ماند؛ و وقتی بر روی پاهایش می‌کشیدند، سرش بیرون می‌ماند. پیامبر(ص) فرمودند: این جوان را می‌بینید؟ او در تمام زندگی خود گران‌ترین لباس‌ها را می‌بوشید، گران‌ترین عطرها را می‌زد و بهترین اسب‌ها را سوار می‌شد. این شهید را پدر و مادرش او را در پر قو بزرگ کرده بودند؛ این شهید همه امکانات را داشت و خودش شخصاً چند کنیز و برده داشت. او یک شاهزاده اشرافی بود، ولی وقتی فهمید مسیر حق کجاست، همه‌ چیز را کنار گذاشت. پدرش به او گفت اگر بروی، به تو ارث نخواهم داد؛ اما او گفت پدر من هیچ‌ چیز نمی‌خواهم! من پیامبر و اسلام را می‌خواهم. او تمام دنیا را کنار گذاشت و به اینجا آمد. الآن که نگاه می‌کنم، این لباس‌هایی که چند بار پاره شده و دوخته شده، و این بدن پر از گِل و غبار, و خون بدنش را گرفته، به این بدن و این شخصیت نگاه کنید؛ او چه کسی بود و چه انتخاب بزرگی کرد! ببینید، این‌ها همگی کسانی بودند که در همین نبرد شهید شدند. در طرف دیگر، مجروحان بودند که بعداً آمدند.

حضرت فاطمه(س) هر هفته خانم‌ها را همراه خود می‌آوردند و از مدینه بیرون می‌آمدند تا بر سر مزار شهدای احد حاضر شوند. وقتی می‌پرسیدند چرا هر هفته می‌آیید؟ می‌فرمودند: ما نمی‌گذاریم یاد شهیدان فراموش شود، شعارها و اهداف آن‌ها مخدوش گردد و خون آن‌ها پایمال شود. این جنگ روانی روی بخشی از مردم تأثیر گذاشته بود. عده‌ای ساده‌لوح هرچه به آن‌ها می‌گفتند باور می‌کردند و هر شایعه‌ای را که می‌شنیدند یا در رسانه‌ها می‌دیدند،

می‌پذیرفتند. در آن زمان هم اوضاع همین‌گونه بود. عده‌ای ترسو هم می‌گفتند: آقا درست است و شما راست می‌گویید که آن‌ها باطل هستند، ولی رها کنید؛ عیبی ندارد! تسلیم بشویم چون مقاومت نمی‌ارزد! قرآن می‌فرماید عده‌ای جاهل و ساده‌لوح که اصلاً نه قدرت تحلیل دارند و نه درست می‌فهمند، هرچه به آن‌ها می‌گویند باور می‌کنند؛ و عده‌ای دیگر هم ترسو هستند. این‌ها در جنگ احد به عوامل دشمن تبدیل می‌شوند و به اسم نصیحت و خیرخواهی شروع می‌کنند به گفتن این که آقا نمی‌شود، آقا نمی‌توانیم، آقا خطرناک است! این کارها افراطی است و این حرف‌ها را نزنید؛ مقاومت هم حدی دارد؛ خود خدا هست و ما که نباید کل شرک و کفر را نابود کنیم! مگر ما چنین مأموریتی داریم؟ خدا هست و دیگران هستند. این‌ها همان حرف‌هایی است که الآن هم عده‌ای می‌زنند. در مقابل، عده‌ای هم از این سو بسیار محکم ایستاده‌اند.

ببینید شهید فریدون عباسی و شهید تهرانچی بیست سال منتظر ترور بودند؛ یعنی این موضوع برای آن‌ها یقین بود. هر دوی آن‌ها جزو قوی‌ترین اندیشمندان حوزه فیزیک در دنیا بودند و می‌توانستند هزاران کار دیگر بکنند و راه‌های قانونی و مشروع زیادی در داخل و خارج برای زندگی کاملاً مرفه و بی‌دردسر داشتند؛ اما بدون دریافت حتی یک ریال پول، آمدند و این کشور را تجهیز کردند. شهید طهرانی‌مقدم و سردار حاجی‌زاده و دیگران وقتی کار را شروع کردند، در سن و سال شما بودند و سن برخی از آن‌ها شاید از شما کمتر هم بود. اگر همین چند نفر نبودند، امروز ما نمی‌توانستیم از ملت ایران دفاع کنیم و دشمنان به ما ضربه می‌زدند تا نابود شویم. آن‌ها برای چه ایستادگی کردند؟ برای این که این موشک‌ها را بسازند و شلیک کنند تا در آنجا با اصابت یک موشک، سه برج

فرو بریزد. آن‌ها عادت ندارند ضربه بخورند؛ آن‌ها تا حالا فقط ضربه می‌زدند و این نخستین بار است که ضربه می‌خورند.

امام صادق(ع) فرمودند بسیاری از این ذکرهایی که می‌گویید، لقلقه زبان است! ور ور است! و الا چگونه است که مدام ذکر «حَسْبُنَا اللَّهُ وَنئْمَ الْوَکیلُ» را صدبار تکرار می‌کنید که یعنی خدا ما را بس است و به کسی بهتر از او نمی‌توان اعتماد و تکیه کرد، اما باز هم می‌ترسید؟ چگونه این ذکرها را می‌گویید در حالی که هیچ اثری بر روی شما ندارد؟ چگونه است که می‌گوییم «تَوَکَّلْتُ عَلَى اللَّه» ما اصلاً نمی‌توانیم توکل کنیم؟ مگر توکل فقط یک کلمه و لفظ است؟ توکل یک عمل بزرگ روحی و شخصیتی است. آیا ما واقعاً می‌توانیم توکل کنیم؟ 99 درصد ما اصلاً نمی‌توانیم توکل کنیم و نمی‌توانیم به خدا اعتماد کنیم؛ و به همین علت غصه می‌خوریم، می‌ترسیم، بی‌جهت خوشحال می‌شویم قهقهه می‌زنیم، بی‌جهت گریه می‌کنیم؛ همه این‌ها به این دلیل است که ما به خدا اعتماد نداریم! این که امام خمینی(ره) فرمود: ما مأمور به تکلیف هستیم، نه نتیجه؛ این یعنی توکل. یعنی من هرچند برای نتیجه تلاش می‌کنم، اما هدف اصلی‌ام انجام وظیفه است. من این کار را انجام می‌دهم چون باید انجام دهم، و باید آن را درست و دقیق هم انجام دهم؛ مثلاً باید موشک نقطه‌زن بسازم؛ اما این که هدف محقق می‌شود یا خیر، به عوامل دیگری هم بستگی دارد که در دست من نیست. ما مأمور به تکلیف هستیم نه نتیجه؛ یعنی باید تمام محاسبات، دقت و تلاش‌های خود را به کار ببندی و برای پیروزی بجنگی، اما نباید پیروزی و شکست مسئله اصلی تو باشد؛ بلکه مسئله اصلی تو باید این باشد که من باید وظیفه‌ام را انجام بدهم و خدا را راضی کنم.

امام(ره) می‌فرمود یاد بگیرید هدف اصلی ما فقط راضی کردن خداوند است و نه هیچ‌کس دیگر. آن وقت چون او دستور داده است که پدر و مادر خود را راضی کن، فقرا، ضعفا و مردم را راضی کن، ما به این دستورات عمل می‌کنیم. او فرموده است جلوی ظالم بایست، پس من باید برنامه‌ریزی کنم و بایستم؛ و برای پیروزی هم باید بجنگم، نه این که بگویم اگر شکست هم خوردم، خوردم فرقی نمی‌کند! خیر. اما اگر شما تمام تلاش خود را برای پیروزی به کار بستی ولی نتیجه حاصل نشد، مانند یک تیم فوتبال یا ورزشکار یا کشتی‌گیر است که یک عمر تلاش می‌کند پیروزی به دست می‌آورد و یک بار هم شکست می‌خورد. کسی نباید او را مسخره یا توبیخ کند که چرا شکست خوردی، یا خودش دچار خودزنی و افسردگی بشود که چرا شکست خوردم! بله، اگر عمداً کوتاهی کرده باشی توبیخ دارد، اما وقتی کوتاهی نکرده‌ای و تمام تلاش خود را به کار بسته‌ای، یک بار می‌شود و یک بار هم نمی‌شود؛ این معنای توکل است. پس اگر توکل داشتیم اگر پیروز شدیم، طلبکار و مغرور نمی‌شویم؛ و اگر هم شکست خوردیم، مأیوس و افسرده نمی‌شویم. در هر دو حال قوی هستیم.

امام خمینی(ره) در شکست و پیروزی یکسان بود. در زمان فشارهای سنگین، بعضی‌ها به رهبری می‌گفتند آقا ما دلمان برای شما می‌سوزد و نگران شما هستیم شما خیلی زجر می‌کشید؛ اما ایشان می‌فرمود خیر، من زجر نمی‌کشم. می‌گفتند آقا شما خیلی ناراحت هستید؛ می‌فرمود خیر، من راحت هستم؛ چون من تا آخرین حد توان به وظیفه خود عمل می‌کنم. مگر خدا نمی‌بیند؟

چرا امام حسین(ع) وقتی می‌داند طفل چندماهه کشته می‌شود و اصلاً اگر کشته هم نشود، از تشنگی جان می‌دهد، برای این که این صحنه ثبت شود، طفل را در برابر دشمن بلند می‌کند و می‌فرماید: اگر به ما آب نمی‌دهید، این طفل چندماهه که گناهی ندارد سهمی از آب ندارد؟ او می‌داند که تیر شلیک می‌کنند؛ طفل را بالا می‌برد و وقتی تیر می‌زنند و خون او جاری می‌شود، سیدالشهدا دست خود را زیر خون این طفل می‌برد و به آسمان می‌پاشد و می‌گوید: خدایا! «هوّن علیَّ» تحمل این صحنه‌ها برای من بسیار آسان است؛ چرا؟ برای این که «بعَیْن اللَّه» جلوی چشم تو دارد اتفاق می‌افتد. خدایا! تو داری می‌بینی؛ من که از تو مهربان‌تر نیستم. تو اگر اراده کنی، همین الان ورق برمی‌گردد و ما پیروز می‌شویم و آن‌ها شکست می‌خورند؛ اما قرار نیست این‌گونه معجزه بشود؛ بلکه ما باید همین مسیر طبیعی را با اهداف فراطبیعی طی کنیم. گاهی پیروز می‌شویم و گاهی هم ممکن است به لحاظ مادی شکست بخوریم. ضمن این که، واقعاً چه کسی شکست خورد؟ الآن پس از هزار و اندی سال، بزرگ‌ترین راهپیمایی تاریخ بشر، این پیاده‌روی اربعین امام حسین(ع) است که در دنیا بی‌نظیر است. قبر یزید کجا است؟ شیعیان یزید کجا هستند؟ حتی به لحاظ مادی و دنیوی هم مشخص است که چه کسی پیروز شد و چه کسی شکست خورد.

خب می‌فرماید آماده جنگ روانی باشید؛ این جنگ همیشه بوده است و همیشه خواهد بود. همیشه عده‌ای در کنار شما و در پشت جبهه هستند که حرف‌های دشمن را تکرار و رله می‌کنند و شما را می‌ترسانند و به شک می‌اندازند؛ و بعضی از آن‌ها خودشان هم واقعاً ترسیده‌اند.

قرآن می‌فرماید مراقب کسانی باشید که در زمان مصاف با دشمن، در میان شما مدام می‌گویند آی آقا دشمنان با تمام قوا آمده‌اند! همه آن طرف هستند! ما بدبخت شدیم! می‌فرمایند آماده چنین صحنه‌هایی باشید و مراقب باشید. کسانی که با گفتن «فَاخْشَوْهُمْ» یعنی می‌خواهند شما را از دشمن بترسانند تا ضعیف شوید و غیرمستقیم می‌گویند تسلیم شوید و مقاومت را رها کنید، نگویید، ادامه ندهید و... این‌ها نفوذی دشمن هستند؛ حتی اگر منافق هم نباشند، ترسوست و عملاً دارد به نفع دشمن کار می‌کند.

آنچه می‌تواند جلوی این ترس و تبلیغات را بگیرد، معنویت و ایمان به این حقیقت است که خدا کافی است. من حتی اگر دست‌خالی هم باشم، ایستادگی می‌کنم چون خدا کافی است؛ و این معامله، معامله درستی است: «وَنِعمَ

الْوَکیلُ». من یک پروتکل درستی با خداوند امضا کرده‌ام و کار درستی انجام داده‌ام. این کار من نه تنها عاشقانه نیست، بلکه عاقلانه هم هست؛ زیرا قدرت مطلق اوست. کسی که به خدا اعتماد می‌کند عاقل است، نه کسی که با او درمی‌افتد.

آقا شرایط سخت می‌شود؟ بله، سخت می‌شود و ممکن است سخت‌تر هم بشود؛ اما مگر شما این مبانی را قبول ندارید؟ در شرایط سخت، شما باید مؤمن‌تر و قوی‌تر بشوید. هم تلاش، حرکت و برنامه‌ریزی لازم است و هم ایمان، معنویت و توکل؛ هر دو با هم نیاز است. ما در عملیاتی در شرق دجله، در کنار جاده بغداد و در عمق چهل کیلومتری خاک عراق گیر افتادیم؛ یعنی بسیار جلو رفته بودیم یعنی حدود سی - چهل کیلومتر، که نباید آن‌قدر می‌رفتیم محاصره شدیم. از سه طرف بمباران شیمیایی صورت می‌گرفت، پشت سر ما باتلاق بود، از سه طرف نیروهای دشمن با هلیکوپتر و هواپیما از بالا ضربه می‌زدند و با تانک و توپخانه شلیک می‌کردند؛ ما در محاصره بودیم و دشمن از سه طرف جلو می‌آمد. در نقطه‌ای، من با چند تن از دوستان تنها ماندیم؛ یعنی از یکدیگر پراکنده شده بودیم. در آن وضعیت با جوانی آشنا شدم که نمی‌دانستم متعلق به کدام گردان است، 16- 17 ساله بود. می‌خواهم بگویم که ایمان چگونه انسان‌ها را قوی می‌کند. او مدام آر‌پی‌جی را آماده می‌کرد و من شلیک می‌کردم. عده‌ای از بچه‌ها عقب‌نشینی کرده بودند و آن‌قدر جلو نیامده بودند. من دو یا سه بار به او گفتم برو عقب, جای بچه‌ها آن‌جاست! نمی‌رفت. می‌گفت نه، ما نامرد نیستیم؛ یا با هم می‌رویم یا در همین‌جا با هم شهید می‌شویم. تقریباً 15 یا 16 سال داشت؛ نمی‌دانستم از کدام گردان و کدام شهرستان است، در گردان ما نبود, برای یک گردان دیگر بود. اندکی گذشت دیدیم نیروهای زرهی و تک‌تیراندازان دشمن راه پشت سر ما را بسته‌اند و با تک‌تیرانداز از پشت به سمت ما شلیک می‌کنند؛ یعنی محاصره کامل شد. من اطراف خودم را نگاه می‌کردم که حالا باید چه کار کنیم؟ او برگشت گفت این‌ها چه کسانی هستند؟ نیروهای خودمان هستند یا دشمن هستند؟ گفتم نه، این‌ها دشمن هستند. گفت حالا چه می‌شود؟ گفتم حداکثر ما تا ده دقیقه دیگر بیشتر زنده نیستیم؛ مگر این که بخواهی اسیر بشوی، که البته گاهی آن‌ها به اسرا تیر خلاص می‌زدند. گفت نه، من نمی‌خواهم اسیر بشوم. گفتم بسیار خب. من هی دارم اطراف خودم را نگاه می‌کنم تا ببینم چگونه می‌توان از این محاصره فرار کرد، به کجا بروم و وضعیت نیزارها چگونه است و آیا می‌رسیم یا نه؟ چند دقیقه‌ای گذشت ایشان گفت گفتی چقدر وقت داریم؟ گفتم آن موقع گفتم حداقل ده دقیقه. حالا توی ذهنم بود که حتماً ده برابر من ترسیده، گفت پس من در این ده دقیقه نمایشی بدهم که خدا لذت ببرد؛ نمایشی بدهم که خدا بگوید احسنت عجب بنده‌ای! و واقعاً همین کار را هم کرد. اندکی گذشت و خمپاره‌ای اصابت کرد و او به حالت سجده بر زمین افتاد. او بادگیر سبزی بر تن داشت؛ رفتم ببینم شهید شده است یا نه؟ دیدم به حالت سجده افتاده، عینک او شکسته و شهید شده است. او را بوسیدم، اما در آنجا جای ماندن هم نبود. شهدایی که الآن پیکر آن‌ها را تفحص می‌کنند و می‌آورند، همین‌ها هستند.

نوجوان دیگری مجروح شده بود و من برای این که به او روحیه بدهم، یکی دو بار از کنارش رد شدم هیچ ‌کس در آنجا نبود و کسی نمی‌توانست به جای ما بیاید، و مهمات ما هم تمام شده بود. شهدا و مجروحان در آنجا هرکس مانده بود دیگر می‌ماند. من دو بار از کنار او رد شدم و گفتم برادر! چیزی نیست، به زودی تو را به عقب منتقل می‌کنند. برای این که به او روحیه بدهم چون هیچ‌ کس نمی‌توانست بیاید؛ نه نیروی کمکی می‌توانست به ما برسد و نه ما می‌توانستیم به عقب برگردیم. باز درگیری بود، باز پنج دقیقه بعد می‌آمدم از کنار او رد می‌شدم ببینم شهید شده یا نه؟ می‌دیدم نه, هنوز زنده است باز می‌گفتم برادر فلان. بار سوم با خودم گفتم الآن ممکن است به من بگوید: چرا مدام می‌گویی تو را به عقب می‌برند، پس چرا نمی‌برند؟ رفتم جلو داشتم خودم را آماده می‌کردم که بگویم الآن می‌آیند تو را می‌برند با این که می‌دانستم اصلاً نمی‌شود! گفت چه کسی خواست به عقب برود؟ تو چرا هر چند دقیقه می‌آیی می‌گویی الان تو را به عقب می‌برند؟ من اگر می‌خواستم به عقب برگردم، اصلاً به خط مقدم نمی‌آمدم! بدن او مجروح و پاره‌پاره بود و حتی اگر امکان انتقال به عقب هم وجود داشت، زنده نمی‌ماند؛ درد شدیدی داشت و رنگ چهره‌اش سفید شده بود. بعد به من گفت خودت می‌خواهی به عقب بروی، اما مرا بهانه می‌کنی! یعنی با من دعوا کرد. ما در آن زمان هم چنین انسان‌هایی داشتیم؛ و هم آدم‌هایی که, من در 4- 5تا عملیات مجروح شدم, بعضی فامیل‌هایی داشتیم که ضد انقلاب بودند. مثلاً در بعضی از عملیات‌ها که به قول امام(ره) عدم‌الفتح بود چون شکستی در کار نیست، به هوای عیادت می‌آمد متلک می‌گفت که این آقای خمینی جواب خدا را چه می‌دهد؟ جوانان مردم نابود می‌شوند! اما وقتی در عملیاتی پیروز می‌شدیم، می‌آمد می‌گفت: به‌به، عجب توفیقی! به او گفتم تو هم این بار بیا تا این توفیق نصیب تو هم بشود؛ در مشهد که توفیق تقسیم نمی‌کنند، باید به جبهه بروی! در نهایت هم با او دعوا کردیم. این‌ها الآن همگی در آمریکا یا استرالیا هستند! می‌خوردند و مدام نق می‌زدند. ما در همان زمان کسانی را داشتیم که وقتی بچه‌ها شعار می‌دادند «جنگ جنگ تا پیروزی»، آن‌ها تمسخر می‌کردند و می‌گفتند جنگ جنگ، کو پیروزی؟ آن‌ها به جای این که کمک کنند کشورشان از

دست اشغالگر آزاد شود، مدافعان کشور را مسخره می‌کردند. در زمان صدر اسلام نیز آیات قرآن درباره این افراد مکرر نازل شده است و الآن هم این جریان وجود دارد.

یک آیه در اینجا هست که من دیگر آن را توضیح نمی‌دهم، فقط شما طنین این جملات را ببینید تا بدانید آن‌ها چقدر ناجوانمرد هستند. می‌گوید این‌هایی که به جبهه رفتند و با دشمن جنگیند و شهید شدند، ما به آن‌ها گفته بودیم نروید و در خانه بنشینید؛ نزد ما بمانید این‌جا در طویله! یک وقت به خط مقدم نروید! آن‌ها می‌گویند ما به آن‌ها گفتیم نروید، اما رفتند و کشته شدند! این عین آیه قرآن است. به آن‌ها می‌گفتیم این کارها را نکنید، این شعارها را ندهید و این حرف‌ها را نزنید؛ رفتند و کشته شدند، حالا خوب شد؟ قرآن می‌گوید بعد می‌گویند اگر نرفته بودند، الآن آن‌ها هم زنده بودند. بعد خداوند سؤال می‌کند: آیا مگر شما خودتان زنده می‌مانید؟ آیا برنامه مرگ این افراد در دست شما است که چه کسی بمیرد و چه کسی بماند؟ اگر می‌توانید خودتان زنده بمانید. «قُلْ فَادْرَءُوا عَنْ أَنْفُسکُمُ الْمَوْتَ إنْ کُنْتُمْ صَادقینَ». عجب! شما تصمیم می‌گیرید چه کسی بماند و چه کسی برود؟ پس تصمیم بگیرید خودتان زنده بمانید! تو هم دو روز دیگر می‌میری؛ او الآن شهید شد و تو دو روز دیگر می‌میری. او در خون خود غلتید که این مرگ سرخ است، اما مرگ تو زرد خواهد بود. این دو روز اضافه که می‌خواهی بیشتر بمانی که می‌گویی شهدا ضرر کردند، در این چند روز اضافه چه کار می‌خواهی بکنی؟ روزی دو یا سه وعده غذا می‌خوری، دو وعده هم دستشویی می‌روی، با دو- سه نفر دعوا می‌کنی، با سه- چهار نفر می‌خندی، کلاه یک کسی را برمی‌داری و یک کسی هم کلاه تو را برمی‌دارد و بعد همه‌چیز تمام می‌شود! کار دیگری در این دنیا نیست؛ تمام کارهای دنیا تکراری است. تو مدام خیال می‌کنی در آینده اتفاقات خاصی می‌خواهد رخ خواهد بدهد؛ من این مراحل را طی کرده‌ام و الآن 63 سال دارم؛ هیچ اتفاق متفاوتی رخ نمی‌دهد و آینده هم مانند الآن خواهد بود. کسانی که در ذهن خود به این فکر می‌کنند که ده سال دیگر چه می‌شود؟ بدانند که هیچ اتفاق جدیدی نمی‌افتد و همین قضایا تکرار می‌شود.

در این میان، تنها کسانی که درست زندگی کنند، یعنی همان «الَّذینَ أَحْسَنُوا» و درست موضع بگیرند، سعادتمند می‌شوند؛ و کسانی که این‌گونه عمل نکنند بیچاره می‌شوند. اوضاع دنیا همیشه همین‌گونه بوده است و در آینده نیز هم همین‌گونه خواهد بود. تازه از این به بعد هرچه جلوتر بروید، اوضاع سخت‌تر می‌شود؛ زیرا الآن جوان و سالم هستید، اما کم‌کم پیر و بیمار می‌شوید و مشکلات و گرفتاری‌ها می‌آیند. البته خوشی‌هایی هم می‌آید، اما خوشی و ناخوشی هر دو بازی هستند و تمام بازی‌های تلخ و شیرین به پایان می‌رسند؛ فقط باید درست بازی کنید.

قرآن می‌فرماید به این‌ها که می‌گویند اگر این‌ها نرفته بودند کشته نمی‌شدند، بگو پس شما تصمیم قطعی بگیرید که هرگز نمیرید! بروید در برج‌های بسیار محکم پنهان شوید تا همان‌جا مرگ به سراغ شما بیاید. یک فیلم بود به طرف گفته بودند تو در این سال و در این ساعت می‌میری بعد توی صندوق...



هشتگ‌های موضوعی

نظرات

آدرس پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شد

capcha